.:: نگاره فردا ::.

درباره وبلاگ
.:: نگاره فردا ::.

پایگاه اطلاع رسانی بسیج دانش آموزی دبیرستان استعداد های درخشان شهید دستغیب مرودشت (دوره دوم)

پروتکل های صهیونیسم: پروتکل اول
بازدید : ۶۰ تا

ما به هر اندیشه‏ای جداگانه می‏نگریم و با مقایسه و نتیجه‏گیری به بررسی عمیق آن‏ می‏پردازیم تا ماهیت آن به خوبی بر ایمان روشن شود و واقعیت‏هایی که در آن نهفته یا آن‏ را احاطه کرده است مورد لحاظ قرار گیرد.

اما روش سخن گفتن ما نیز آسان و به دور از هر گونه آرایه‏های ادبی خواهد بود.  آنچه من اکنون به توضیح آن می‏پردازم، روش عملی ماست که آن را از دو دیدگاه‏ بررسی می‏کنم:از دیدگاه خودمان و از دیدگاه «گویم» . (1)

اولین نکته قابل ملاحظه و در خور توجه این است که مردم از نظر طبع بر دو گونه‏اند:

گروهی که دارای طبعی بیمار هستند و گروه دیگری که از سلامت طبع بر خوردارند.

گروه‏اول از نظر تعداد بیشترند و به همین خاطر تنها از راه خشونت و ترور است که می‏توان به‏ نتیجه دلخواه خویش یعنی تسلط و حکومت بر«گویم» دست یافت؛  نه از راه مباحثات‏ نظری و مناظرات منطقی.  هر فردی دوست دارد که به زمامداری و سلطه برسد و همه مایلند که دیکتاتور باشند و کسانی که حاضر نیستند منافع ملت و جامعه را فدای منافع شخصی خویش کنند، بسیار کم هستند.

جان من، چه چیزی باعث می‏شود «گویم» که درندگانی بیش نیستند، از حمله و پریدن به جان هم خودداری کنند؟ و تاکنون چه چیزی برای سر و سامان دادن به آنها و رام کردنشان به کار رفته است؟! اینان در زندگی اولیه و در آغاز تشکیل جوامع، به وسیله‏ قدرتی کوبنده، و کور تحت سلطه درآمدند و زیر بار زور و بعدها زیر بار قانون رفتند.

قوانین موضوعه نیز همان قدرت کوبنده است که در لباس دیگری خودنمایی کرد.  من با این مقدمه نتیجه‏گیری می‏کنم که به اقتضای طبیعت، حق از آن زور است.  آزادی سیاسی تنها یک ایده است و واقعیت ندارد.  اما همین ایده طعمه‏ای است که‏ هر کدام از ما باید بداند هنگام ضرورت و نیاز، چگونه آن را به کار گیرد و به کمک آن‏ گروه‏ها و توده مردم را به سمت خویش جذب کند و از این راه بتواند گروه خویش را قدرت بخشد و حزب مخالف که حکومت و قدرت را در دست گرفته است، در هم کوبد و از بین ببرد.

این نقشه وقتی آسان‏تر به مرحله اجرا در می‏آید که دشمن مورد نظر در ایده‏ آزادیخواهی و به اصطلاح لیبرالیسم غرق شده باشد.  زیرا حاضر است به خاطر همین‏ اندیشه، مقداری از سیطره خویش را واگذار کند و به یقین می‏گویم که نقطه پیروزی ما و دگرگونی اوضاع از همین جا آغاز می‏شود.  بدینسان که حکومت مزبور سست می‏گردد و رشته امور را از دست می‏دهد و بالاخره از بین می‏رود.

این قانون زندگی است.  زیرا نیروی کور و بی‏هدف توده‏ها، بدون رهبری که مسائل را کنترل و هدایت کند، حتی یک روز نیز پا برجا نمی‏ماند. و آنگاه دستی جدید و حکومتی‏ دیگر، جایگزین قدرت قبلی که تفکر لیبرالیستی آن را از بین برده است، می‏شود و زمام‏ امور را در دست می‏گیرد و آن را سروسامان و ترتیب می‏دهد.

البته این وضع مربوط به گذشته بود. امروز دیگر قدرت طلا بر قدرت طرفداران‏ لیبرالیسم فایق آمده است. امکان ندارد اندیشه آزادی در میان مردم تحقق یابد زیرا هیچ کدام از آنان روش استفاده دقیق و صحیح آن را نمی‏داند.

دقت کنید اگر شما برای‏ مدتی هر چند کوتاه، اجازه خود مختاری (حکومت مستقل) بدهید، طولی نمی‏کشد که‏ اغتشاش و بی‏نظمی جامعه را فرا می‏گیرد و دچار اخلال می‏شود.  از این لحظه به بعد اختلاف‏های اجتماعی شدت می‏یابد و در نتیجه جنگ و کشمکش بین گروه‏ها شعله‏ور می‏شود و در میان این آشوب‏هاست که حکومت‏ها می‏سوزند و به تلی از خاکستر تبدیل‏ می‏گردند.

و این چنین است که سرنوشت حکومت اضمحلال و نابودی است، خواه اینکه خود رفته رفته خویشتن را در فتنه شورش‏های داخلی مدفون کند و یا اینکه این فتنه‏ها او را در چنگال دشمن خارجی گرفتار سازند و در هر صورت این حکومت در ورطه نابودی دست‏ و پا می‏زند و ناتوان‏تر از آن است که روی پا بایستد و خود را از این گرداب نجات دهد.

اینجاست که به خودی خود در چنگ ما قرار خواهد گرفت و هم اینجاست که سلطه‏ سرمایه که از پیش نزد ما آماده شده است، رو می‏آید.  و آنگاه این سلطه، سر ریسمان‏ مخفی خود را به طرف آن حکومت در شرف نابودی روانه می‏کند تا به خاطر نیاز مبرم به‏ پول، از روی رغبت یا از روی ناچاری آن را بگیرد و اگر چنین نکند به قعر نابودی فرو می‏رود.

ممکن است طرفداران لیبرالیسم این روش را غیر اخلاقی بدانند.  از آنان می‏پرسم:آیا دولت می‏تواند برای مقابله با دشمن خارجی از هر وسیله و تاکتیکی مانند طراحی پنهان‏ نقشه‏های جنگی ، شبیخون، یورش با تعداد انبوهی از سربازان و. . .  استفاده کند؟ چگونه‏است که این مقابله غیر اخلاقی به حساب نمی‏آید؟ آیا از باب اولویت، نمی‏توان برای‏ مقابله با دشمن داخلی که خطرناک‏تر از دشمن خارجی و ویرانگر هویت اجتماعی و منافع ملی است، از همین روش‏ها استفاده کرد؟ چه توجیهی وجود دارد که گفته شود این موضوع آنجا جایز است ولی اینجا جایز نیست؟  بدون شک می‏توان گفت: اگر این‏روش‏ها برای مقابله با دشمن خارجی مباح است، برای مقابله با دشمن داخلی نیز اشکالی ندارد و قابل ملامت و مؤاخذه نیست.

جان من، یک انسان حکیم و آگاه که آماج انتقاد هر چند ناچیز (نادرست) مخالفین‏ خود قرار گرفته است، چگونه می‏تواند با تکیه بر منطق تبادل افکار، ارشاد یا مباحثه و گفتگو، امید به پیروزی بر مخالفان و رهبری توده‏ها داشته باشد در حالی که می‏دانیم‏ توده‏ها به انتقاد مخالفان گوش فرا می‏دهند و هرگز در تحلیل مسائل جز به ظاهر امور توجهی ندارند؟

مردان نمونه و پیشگام نیز اگر در دریای عوامانه توده ‏ها شنا کنند، بالاخره هوی وهوس، باورهای واهی، عادات و سنت‏های عاطفی پوچ بر آنان مسلط می‏شود و در منجلاب درگیری‏های حزبی و گروهی سقوط می‏کنند و این امر مانع توافق آنها بر هر موضوعی حتی اگر به طور روشنی به مصلحت خودشان باشد، می‏شود.

علاوه آنکه هر تصمیمی که توده بی‏هدف مردم می‏گیرد بستگی به فرصت مناسبی دارد که به نتیجه‏ نهایی برسد و نیازمند پشتیبانی جمعیت انبوهی است که تصمیمات این جمعیت انبوه، به‏ خاطر عدم اطلاع آنان از اسرار سیاست و پشت پرده آن، مسخره و فاقد ارزش است و مهمتر آنکه بذر فسادی در آن نهفته است که حکومت را به تباهی می‏کشد و هرج و مرج‏ به ناچار، سرتاسر آن را فرا می‏گیرد.

محور سیاست غیر از محور اخلاق است و هیچ وجه اشتراکی بین آنها وجود ندارد.  زمامداری که پیرو روش‏های اخلاقی باشد، سیاستمدار کاردانی نخواهد بود و همواره‏ متزلزل و بی‏ثبات بر کرسی حکومت می‏نشیند.

اما زمامدار خردمندی که می‏خواهد حکومت خود را گسترش دهد و پایه‏های آن را مستحکم کند باید از دو خصلت زیرکی‏ زیاد و حیله‏گیری فوق‏العاده بهره ببرد.  ویژگی‏هایی چون صراحت و شرف امانتداری که‏ جزو صفات عالیه ملی به حساب می‏آید، در عرصه سیاست نه تنها فضیلت نیست که‏ نقص هم به شمار می‏آید.

این ویژگی‏ها، حاکمان طرفدار خویش را خیلی زود از اریکه قدرت سرنگون‏ می‏سازند و برای نابودی آنان بسیار مؤثرتر و کاری‏تر از دشمنان بزرگی هستند که در کمین آنها نشسته‏اند. خاستگاه این صفات در ممالک«گوییم»و حکومت‏های آنان است‏ که تنها به درد خودشان می‏خورد.  هشدار، هشدار که ما این مسائل را بپذیریم. حق ما، از زورمان سرچشمه می‏گیرد. واژه حق تنها یک ایده وجدانی و درونی است و هیچ دلیلی بر واقعیت داشتن آن وجود ندارد. مفهوم حق چیزی بیش از آن نیست که باید آنچه را از تو می‏خواهم، بدهی تا ثابت شود که از تو قوی‏تر هستم. بنابراین نقطه آغاز و پایان حق کجاست؟

در شرایطی که ادارات یک دولت در فساد دست و پا بزنند، قوانین ابهت و عظمت‏خود را از دست بدهند، زمامداران نزد مردم احترامی نداشته باشند، مردم حقوق خود رامطالبه و هر روز خواسته جدیدی مطرح کنند و در نتیجه تضاد و تضارب خواسته‏ها، هر گروه فتنه‏گر و هواپرستی تحت عنوان لیبرالیسم دارای حقی بشود؛ در این شرایط من باتکیه بر زور و به عنوان حق‏طلبی وارد می‏شوم، بساط دستگاه‏های پوچ و نهادهای‏ توخالی حکومت را در هم می‏کوبم و با جایگزین کردن حکومتی جدید، خود را حاکم و مالک کسانی قرار می‏دهم که پایه‏های حکومت خود را بر اساس حقوق بنا نهادند و آن را برای ما گذاشتند و اما سرنوشت خودشان نیز چیزی جز تسلیم در برابر دیدگاه‏های‏ لیبرالیستی خویش نبوده و نخواهد بود.

زور ما که در این شرایط بحرانی خودنمایی می‏کند، با هر قدرت دیگری تفاوت دارد. ویژگی و امتیاز زور ما این است که همیشه در خفا و پشت پرده کمین می‏کند و هنگامی که‏ نیروی لازم را فراهم دید و تکامل یافت، ضربه هولناک و نهایی خود را وارد می‏سازد و هیچ کس توان مقابله با آن را ندارد.

آنگاه ما از میان این تشنج گذرا که با قدرت زور آن را به وجود آورده‏ایم، به نتیجه‏ مطلوب مورد نظر می‏رسیم که عبارت است از حکومت جدیدی که توفان‏ها بر آن اثر نمی‏گذارند و روند طبیعی نظام ملی را که لیبرالیسم به باد فنا داده بود، به مجاری اصلی و استوار خود باز می‏گرداند.

از آنجا که نتیجه (هدف) وسیله را توجیه می‏کند، ما باید در طراحی نقشه‏های خویش‏بیشتر از آنچه به مصلحت‏ها و مسائل اخلاقی می‏نگریم به امور مفیدتر و ضروری‏تر توجه داشته باشیم.

امروز ما نقشه‏ای پیش روی داریم که مسیرمان را برای رسیدن به هدف ترسیم‏ می‏کند. ما حق نداریم به اندازه تار مویی از آن تخلف کنیم مگر ارزش خطرپذیری داشته‏ باشد، وگرنه نتیجه چندین قرن زحمت خود را به کلی از دست می‏دهیم. برای آنکه موفق‏ شویم آنچه را می‏خواهیم به شکلی صحیح و کامل بنا کنیم بناچار باید از سرنوشت‏ توده‏های عقب مانده عبرت بگیریم؛ طبع پست، سستی، بی‏ثباتی، رنگ عوض کردن، عدم درک واقعیت‏های زندگی، عدم جدیت و عزم راسخ و عدم تشخیص مصالح خویش‏ نزد آنان را مد نظر قرار دهیم و بدانیم که قدرت اینان کور و بی‏هدف است که شعورشان‏ را تحت تأثیر قرار داده است.و از آنجایی که این قدرت در چهار چوبی استوار که با عقل‏ و درک پشتیبانی شده باشد، جریان نمی‏یابد، می‏تواند همواره آلت دست تحریک‏هایی‏ باشد که از هر سو انجام می‏شود.کور، کور را جز به سوی جهنم هدایت نمی‏کند.

پایان کار این است که افرادی از بدنه ملت بدون ملت بدون هیچ گونه تجربه یا آگاهی از اسرار پوشیده سیاست و تنها با ظاهری نابغه مآبانه رشد می‏کنند و حتی اگر به مرز ریاست و رهبری عوام هم برسند، طولی نمی‏کشد که به خاطر عدم درک مسائل پنهانی سیاست،  سقوط می‏کنند و ملت را نیز به همراه خود به سقوط می‏کشانند و اینچنین همه‏ ریشه‏هایشان پنبه می‏شود. تنها یک فرد با تجربه که از کودکی برای حکومت مستقل تربیت یافته و تمرین داده‏ شده است، می‏تواند الفبای سیاست را به خوبی درک کند و کلمات آن را با هم بسنجد.

ملتی که به حال خود رها می‏شود تا سرنوشت خود را به کسانی بسپارد که به طور ناگهانی از میان خودشان رشد کرده‏اند، در حقیقت بر خود جنایت می‏کند.زیرا درگیری‏ احزاب و کشمکش‏های ناشی از عشق ریاست و علاقه به عناوین و القاب اجتماعی و

به طور کلی هرج و مرج فراگیر،او را نابود می‏کند.

آیا با این اوضاع یک ملت می‏تواند بر اساس تدبیر و حکومت و بدون حسدورزی و تنفر نسبت به یکدیگر،در محیطی آرام‏ به منافع عمومی بیندیشد و امور مهم کشوری را بدون دخالت منافع شخصی و منافع‏ ملی اداره کند؟ آیا این ملت می‏تواند در برابر دشمن خارجی از خود دفاع کند؟ به جان‏ خودم سوگند یاد می‏کنم که نخواهد توانست. چون موضوعی که به جمع واگذار شود، به‏ تعداد افراد آن جمع تکه و پاره می‏شود و به دلیل گسستگی اجزای آن و وجود ابهام و گره‏های کور، قابلیت اجرا ندارد و از بین می‏رود.

یک برنامه کامل و دقیق،تنها وقتی می‏تواند طراحی شود که یک دیکتاتور قدرتمند آن را اراده کند و خود از اول تا پایان کار بر آن نظارت داشته باشد و سپس برای اجرای آن‏ نیز وظایف دستگاه‏های دولتی را مشخص کند تا هر کدام در چهارچوب معین به اجرای‏ شرح وظایف خویش بپردازند.

بنابراین نتیجه می‏گیریم که برپایی یک دولت لایق و با کفایت، لزوما وقتی امکان دارد که همه امور جامعه در دست یک نفر متمرکز باشد. حتی تمدن نیز بدون سلطه مطلق فرد تحقق پیدا نمی‏کند، زیرا تمدن به دست زمامدار ساخته می‏شود نه توده مردم و فرقی‏ نمی‏کند که زمامدار چه کسی باشد.

عوام نیرویی سردرگم هستند که در هر مناسبتی امکان بروز دارند و اگر به آزادی‏ برسند و خود را بر انجام هر کاری قادر ببینند، هرج و مرج پدید می‏آید و این بدترین‏ تصرفات جاهلانه انسان است.

به این حیوانات دائم‏الخمر نگاه کنید که چگونه تلوتلو خوران، دور خود می‏چرخند. اینها حق خود را بیشتر از آنچه هست می‏دانند و اگر به آزادی دست یابند، به آن بیشترهم خواهند رسید. این شایسته ما نیست و هرگز در این راه گام نمی‏گذاریم.

الکل، ملت‏های«گویم»را بی‏حس و جوانان آنها را ابله کرده است و به خاطر همین‏ خمود و سستی است که همواره به گذشته‏های سنتی و موروثی خود که از کودکی‏ شناخته و بدان عادت کرده ‏اند، وابسته هستند.

البته ما این اوضاع را زیبا جلوه می‏دهیم تا بتوانیم آنان را در همین حال نگه داریم. ما برای این کار از دست‏نشاندگان خود در پوشش معلمان خصوصی، خدمتکاران، مربیان و پرستاران خانه ثروتمندان، منشی‏ها و کارمندان دفتری استفاده می‏کنیم. زنانی از ما که در عشرتکده‏ها و مراکز خوشگذرانی‏ «گویم» اشتغال دارند و همین طور آنچه معمولا، به نام «کانون زنان» یا «انجمن‏های زنانه» که رفت و آمد برای فساد و عیش و نوش در آنها آزاد است، ما را در این زمینه یاری‏می‏دهند.

اما شعار ما، غیر از اینهاست. خشونت و فریب تا جایی که مردم، حرف ما را بدون‏ تردید بپذیرند. تنها به وسیله زور است که ما به پیروی سیاسی می‏رسیم بویژه آنکه ابزار آن به وسیله موهبت عقل که برای مردان سیاست واجب است، مخفی نگه داشته شده‏ باشد. خشونت و فریبکاری باید به عنوان یک قاعده پذیرفته شوند و شعار اصلی، قرار گیرند.

فایده عملی این اصل و به کارگیری آن در مورد حکومت‏هایی نمود پیدا می‏کند که‏ می‏خواهیم تاج و تختشان به وسیله نماینده رژیم جدید پایمال شود. این شرارت تنها وسیله رسیدن به اهداف خیرخواهانه است. بنابراین وقتی رشوه، حیله‏گری و خیانت ما را به هدف می‏رساند، دیگر سزاوار نیست در استفاده از آنها تردیدی به خود راه بدهیم.

هر مسئول سیاسی باید بداند چگونه فرصت‏هایی را که در دستیابی او به قدرت‏ جدید تأثیر دارد، بی‏درنگ شکار کند. دولتی که در راه فتوحات مسالمت‏آمیز خویش گام برمی‏دارد، حق دارد وحشت‏ آشوب و جنگ را با وحشت صدور احکام مخفیانه اعدام عوض کند. در این صورت‏ وحشت، همواره باقی می‏ماند و تنها شکل آن عوض شده است و همین امر موجب‏ اطاعت کورکورانه از ما می‏شود.

اگر این بی‏رحمی است، باشد اگر در جای خود مورد استفاده قرار گیرد و به سوی‏ نرمخویی عقب‏نشینی نکند، بزرگترین عامل قدرت در دولت خواهد بود. دلبستگی ما به‏این روش تنها از روی علاقه به سود و به دست آوردن غنیمت نیست که در کنار آن به‏ خاطر وظیفه‏ای است که برای هدایت کاروان خویش به سمت پیروزی بر دوش خود احساس می‏کنیم. بنابراین تکرار می‏کنم که ما باید از زور و حیله‏گیری استفاده کنیم تا مردم آنچه را که با تزویر به آنان القا کرده‏ایم باور نمایند و در آن شک نکنند.

ما اولین کسانی بودیم که شعار آزادی، عدالت و برابری را در میان مردم سر داده. کلماتی که تا امروز همواره تکرار می‏شود و کسانی آن را تکرار می‏کنند که از هر چیزی به‏ طوطی شبیه‏ترند و هر لحظه و از گوشه گوشه گیتی به خاطر این طعمه، در دام ما فرود می‏آیند. اینها آسایش عالم را بر هم زده‏اند همانطور که آزادی حقیقی فردی را که پیشتر، از دسترس عوام در امان بود، نیز تباه کرده‏اند.

حتی کسانی از«گویم»که تصور می‏شود عاقل و دارای اندیشه و برنامه راهبردی‏ باشند، نیز نمی‏توانند معنی این واژه‏های توخالی را که خود مرتب آن را تکرار می‏کنند، بفهمند و تضاد و تناقض آنها را درک کنند. اینها نمی‏فهمند که اصلا در طبیعت مساواتی‏ نیست و امکان ندارد آزادی وجود داشته باشد؛ زیرا این خود طبیعت است که تفاوت در فکر، اخلاق و لیاقت‏ها را به وجود آورده و آن را مانند دیگر سنت‏ها و قوانین خویش‏ ثابت نگه داشته است. اینها همچنین نمی‏توانند درک کنند که نیروی عوام نیرویی کور است و حتی برگزیدگان و متصدیان امور آنها نیز چون خودشان کاملا بی‏تجربه و نسبت‏ به مقتضیات سیاست، کور هستند.

یک انسان سنگدل حتی اگر دیوانه باشد، می‏تواند به حکومت برسد در حالی که غیرسنگدل اگر نابغه هم باشد ژرفای سیاست را درک نمی‏کند. این مسائل چیزی نیست که‏ فهم«گویم»به عمق آن دست یابد. با این حال حکومت‏های سلطنتی «گویم» تا امروز بر اساس همین اشتباهات بنا شده و این پدر بوده است که آشنایی با اصول سیاست را به‏ شکلی به فرزندش آموخته است که غیر از افراد خاندان، کسی در آن مشارکتی نداشته‏ باشد و هیچ یک از افراد خاندان نیز راهی برای آشنایی مردم باز کرده است.

اما با گذر زمان مفهوم انحصار حکومت در یک خانواده، دچار ابهام و تردید شد و به نابودی و اضمحلال حکومت موروثی انجامید و این امر در پیروزی جنبش ما تأثیر داشت. مبلغان و دست نشاندگان ما در گوشه گوشه دنیا توانسته‏اند با استفاده از کلمات‏ آزادی، عدالت و برابری، تعداد بی‏شماری از مردم را جذب کنند تا به وسیله آنان پرچم‏ ما افراشته شود و شعارهایمان گسترش یابد. این کلمات همواره چون موریانه‏ای بوده‏ است که رفاه«گویم»را از درون می‏خورد؛ آرامش و روح همبستگی آنان را از بین می‏برد و در نتیجه پایه‏های حکومت‏هایشان را ویران می‏کند و به زودی خواهید دید که این امر ما را نیز در به دست آوردن پیروزی کمک می‏کند.

از جمله چیزهایی که برگ برنده را در اختیار ما می‏گذارد، از بین بردن امتیازات و به‏ عبارتی ویرانی کامل آریستوکراسی‏(2)گویم است که تنها سپر ملت‏ها و کشورها در برابرما بوده است.

آنگاه ما بر روی ویرانه حکومت اشرافی آنها،آریستوکراسی شرقی و پیشرفته‏ خویش را که با تاج سرمایه آراسته شده است، بنا می‏نهیم. آریستوکراسی ما از دو منبع‏ سرچشمه می‏گیرد:سرمایه،که تأمین آن را خود عهده‏دار هستیم و علم،که از اندیشمندان و پیشوایان ما تراوش می‏کند.این نیروی محرکه جنبش ماست.

بنابراین آسان‏تر از آنچه فکر می‏کنید،به پیروزی می‏رسیم زیرا ما در رفتارمان با مردمی که بدانها نیاز داریم،همواره بر حساس‏ترین تارهای ذهنی آنان چون پرداخت پول‏ نقد،حرص آنان به پول و نیاز مالی برای عیش و نوش نواخته‏ایم.نقاط ضعف و تارهای‏ حساسی که هر کدام به تنهایی برای فلج کردن هر کسی کافی است و اراده فرد را تسلیم و مطیع کسی می‏کند که کار او را خریده است. کلمه «آزادی» به تنهایی ما را یاری کرد تا به خورد مردم همه کشورها بدهیم که‏ حکومت‏ها فقط نگهبان ملت‏ها هستند و این ملت است که صاحب سرنوشت خویش‏ است و می‏تواند نگهبان خود را عوض کند،همان‏طور که یک دستکش کهنه را عوض‏ می‏کنند.این امکان،یعنی امکان تغییر نمایندگان ملت،آن نمایندگان را به تسخیر ما در می‏آورد و در برابر ما تسلیم و فرمانبردار می‏کند.

 

(1)-Goysیا این کلمه که نزد حکمای صهیون بر غیر یهود اطلاق می‏شود به معنای حیوانات،

نجس‏ها و کافران می‏باشد. این تعبیر نشانگر نگاه تحقیر و انزجار آنان به غیر یهودیان است.

(2( آریستوکراسی یا مهان‏سالاری،معنای اصلی این کلمه که در عین حال توجیه اخلاقی‏ آن را نیز در بردارد،حکومت سرآمدان است که برتری ایشان براساس وراثت و شرف خونی است. بنابراین‏ می‏توان آن را حکومت نژادگان و اشراف ترجمه کرد.

در فلسفه سیاسی یونان، به معنای حکومت کسانی است که به فضیلت و کمال انسانی از همه نزدیکترند. در عرف،حکومتی را آریستوکراتیک خوانند که قدرت دولت در آن،مطلق و در دست طبقه ممتاز باشد و آن‏ طبقه،حاکمیت را از راه وراثت و امتیازهای طبقه‏ای در دست گرفته باشد و دیگر طبقات را در آن راه نباشد. نوع کامل این گونه نظام سیاسی را در ایران پیش از اسلام و اروپای قرون وسطی می‏یابیم.

 

ادامه مطلب
علیرضا یونسی
موافقین۱ مخالفین۰
شنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۱۳ ب.ظ
نظرات
نظرات (۱)

خانم مهربون ....
خانم مهربون .... در تاریخ ۰۳ مرداد ۹۵ ، ۱۳:۳۲ در مورد این مطلب گفته: ( - مشاهده وب سایت)
با افتخار شما دنبال شدید

پاسخ در تاریخ(۳ مرداد ۹۵، ۱۴:۵۷) : تشکر می کنم از شما، مفتخرم که ما رو دنبال می کنید

ضمنا منم اقلیدی هستم

شما هم دنبال شدید!
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
 تماس با ما  تماس با ما  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید  کلیک کنید و لذت ببرید